فريد الدين العطار النيسابوري
355
منطق الطير ( چاپ عكسى ) ( فارسى )
آخر آن شه زاده زيرِ دار شد * چون قيامت فتنهاى بيدار شد آن گدا را در هلاك افتاده ديد * سرنگون بر روىِ خاك افتاده ديد خاك از خونِ دو چشمش گِل شده * عالمى پر حسرتش حاصل شده محو گشته ، گم شده ، ناچيز هم * زين بتر چبوَد دگر ، آن نيز هم چون چنان ديد آن به خون افتاده را * آب در چشم آمد آن شهزاده را خواست تا پنهان كند اشك از سپاه * بر نمىآمد ، مگر با اشك ، شاه اشكِ چون باران روان كرد آن زمان * گشت حاصل صد جهان درد آن زمان هر كه او در عشق صادق آمدهست * بر سرش معشوق عاشق آمدهست گر به صدقى عشق پيش آيد تو را * عاشقت معشوق خويش آيد تو را عاقبت شهزادهء خورشيد فش * از سرِ لطف آن گدا را خواند خوش آن گدا آوازِ او نشنيده بود * ليك بسيارى ز دورش ديده بود چون گدا برداشت روى از خاكِ راه * در برابر ديد روىِ پادشاه آتشِ سوزنده با درياىِ آب * گر چه مىسوزد نيارد هيچ تاب بود آن درويشِ بىدل آتشى * قربتش افتاد با دريا خوشى